پس فردا شکیب باز می ره اصفهان. اعصابم خورده. باز یه ماه و خورده ای نمی بینمش.
دو ماه پیش مث امروز، داشتم گریه می کردم که نمی خوامش.
امروز دوسش دارم و هیچ حسی به هیچ شخص دیگه ای جز اون نمونده.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
"چطور ممکنه به یکی حسی نداشته باشی، بعد از ازدواج بهش وابسته بشی.
آیا همه ی دخترا اینجورن؟"
این سوال آقای وحید هست. ولی نمی دونم چرا سوالاشونو راحت نمی پرسن.
این چیزی نیست که خصوصی پرسیده بشه
توی پست
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
وقتی یه سریال رو خیلی ساله دنبال می کنی، تموم که می شه خیلی ناراحت کننده س.
چون چند سال با اون داستان و شخصیتاش زندگی کردی.
یادمه Dexter که تموم شد ناراحت شدم. The Vampire Diaries رو که نگو. دیمن عزیز
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
دیروز دوستم بهم می گفت چرا عکس طرف!!! رو نمی ذاری پروفایلت
بهش گفتم مگه بچه م یا عقده دارم!
واقعا چه کاریه بعضیا تا شوهر می کنن وضعیت و پروفایل واتس اپ و اینستاشون می شه
عکسای شوهره و غیر از این چیزی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
الان یه هفته س اصفهانم. شبا اکثرا با شکیب بیرونیم.
شب های اصفهان دیگه غمگین نیست.
ازش خواستم حتما سی و سه پل بریم. رفتیم.
یاد وقتی افتادم که زیر پل های های گریه می کردم و دلم نمی خواست از اصفهان برم.
ولی این شهر هم عاشق من بود. همونطور که من عاشقش بودم.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
بامزه س وقتی یه دختر هم سن خودت صدات می زنه زن دایی
تازه پسر 27 ساله ی خواهر شوهرم شب خواستگاریم بهم گفت سلام زن دایی
که سوژه شد اصلا
مادر شوهرم همسن مادربزرگمه. خواهرای شوهرم همسن مامانمن.
و آقای
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
امروز خواهر زاده ی شکیب رفت خونه شون بعد از یه هفته که اینجا بود.
عشقم تا اومد ذوق کنه، زن داداشش زنگ زد گفت دخترا رو بردم خونه یه ریز می گفتن
می خوایم پیش زن عمو باشیم امروز
هیچی دیگه امروز هم کامل
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی

یه تغییراتی توی عنوان وبلاگ و نویسنده ها ایجاد کردم.
شاید دائمی باشه شایدم نه.
به هر حال دوست نداشتم نویسنده ی متن هام همون مژگان قبلی باشه 
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی